تبليغاتX
:: اگه دوری اگه نزدیک نفس فریاد من باش...!! ::

اگه دوری اگه نزدیک نفس فریاد من باش...!!

خاطرات باران



   روز والنتاین یا سپندارمذگان؟

دل من پر ميزنه مي خوام بموني              تو شب تاریک من تو همزبوني

با يه چشمكت عزيز غم نميمونه               واسه شب زنده داري تويي بهونه

بين ما يه عالمه راه درازه                        دل من بايد با اين دوري بسازه

من بهار رو توي قصه ها شنيدم                تا حالا صد خزون سرد و ديدم

تو هنوز اول اين راه درازي                        ولي من به آخر جاده رسيدم

بين ما يه عالمه راه درازه                       دل من بايد با اين دوري بسازه

بين ما يه عالمه راه درازه                        دل من بايد با اين دوري بسازه

 

رسم زندگی این است
یک روز کسی را دوست داری
و روز بعد تنهائی
به همین سادگی
او رفته است
و همه چیز تمام شده است
مثل یک میهمانی که به آخر می رسد
و تو به حال خود رها می شوی
چرا غمگینی؟
این رسم زندگیست
تو نمی توانی آن را تغییر دهی
پس تنها آواز بخوان
این تنها کاریست که از دستت بر می آید

+نوشته شده درسه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط نیما |

طفلی سیاه پوست به مادر به گریه گفت :

جان من از دورنگی ایام . خست و کاست

قوم سپید چهره به من طعنه می زنند

کاین " مشت آبنوس " چرا همکلاس ماست ؟

در بازی و مکالمه و بحث و درس و مشق

انگشت این سفیدی نمایان به من چراست ؟

هر جا قدم نهم باشارت به یکدیگر

تمسخر کنند و بانگ برآرند کاین " سیاست "

گر در ازل تفاوت ذات و عرض نبود

این قصه سیاه و سپید آخر از کجاست ؟

این کودکان دگر ز چه کافور گونه اند ؟

تنها رخ من است که همرنگ توتیاست !

مادر گریست لختی و گفت : ای عزیز دل

در کار حق مپیچ که کارش ز ما جداست

جرم سیاهی از پدر و مادرت مبین

Entry for November 01, 2008 magnify

فلسفه ی دوستی ...!!!

من نمی دانم فلسفه ی دوستی ما انسانها با یکدیگر چیست ؟شاید... !

ما انسانها باهم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم

باهم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم و

خودمان هم نشاط را مزمزه کنیم

دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد . ما ...

من نمی دانم فلسفه ی دوستی من و تو چیست ؟

من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم !

مزه ی تنهایی گرفته تمام وجودم را !

دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد !

من هر روزم را با تکرار عبارتهای تاکیدی و مثبت شروع می کنم .

یک احساس خوبی در رگهایم وول می خورد با این کار .

اما ... فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم .

دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست !

لطفا فلسفه ی دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن ؟! لطفا !

تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی ؟

تویی که سه قرن پیش می گفتی "دوستت دارم ".

تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی که برایت ارزش دارم

.

حالا فلسفه ی این تنهایی و دلتنگی و... چیست ؟

این فقدان خواسته یا نا خواسته ات را ترجمه کن برایم ، شاید خمودگی دست از سرم بر دارد .

من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم

این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم.

دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم

این بیگانگی بزرگترین فاجعه ی زندگی من است ( البته بعد از فاجعه ی کوچ کردن تو ! )

کاشکی دیر نشود

کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد ، کاشکی

دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده ، عزیز روزهای زندگی !

دلم برایت تنگ شده ، عزیزی که به من تکرار جمله " دوستت دارم " را آموختی !

چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه ؟!!!

می بینی ؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه ی دلتنگی شدید ، به خود گرفته اند ؟!

راستی ! این نوشته ها را هنوز هم می خوانی ؟! اگر پاسخت

" آری " ست ، کاری بکن که فلسفه ی دوستی ، زیبا ترین فلسفه ی زندگی مان بشود

+نوشته شده دردوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط نیما |

 سلام...

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه

 كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي

 پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار

نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي

عشق خودت باش ولي خوب باش...!!!!

تورو خدا يه كاري كن...

آروم آروم دارم از يادت ميرم

عشق من كاري كن دارم از دست ميرم

من هنوز حاضرم واسه تو بميرم

آخه به عشقت اسيرم

كاش ميشد يه دفعه...

فقط يه دفعه...

بگي دوسم داري

ازت چي كم ميشه

سرتو رو شونم حس كنم

يه دفعه...

فقط يه دفعه........

........ 

دلدار من نوارها را باز کن .. حلقه ها و قلاب ها را بگشا..

کفش ها را از پا بدرآر .. شانه ها را از گيسويت بردار ...

سرمه از مژگانت بشوي ..رنگ قرمز از لبانت پاک کن ..

گيسوانت را در آب پريشان ساز .. اين زيور ها و روغن ها را جمله به دور افکن...

تا ترا آن سان که دست آفرينش ساخته پاک و زيبا ببينم ..

آن چنان پاک ببينم که سرخي چهره ات را از فشار انگشتان خويش احساس کنم

و برق هوس را در پي زمزمه ي عاشقانه خود در ديدگانت بنگرم ...!!!

+نوشته شده دریکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط نیما |

           

 خدایا مرا بوسه ای ده.......خدایا بغلم کن.......خدایا در اغوشم بگیر .....

خدایا دستم رها مکن......خدایا به حقارتم خنده مکن......خدایا مثل همیشه نوازشم کن....

خدایا مثل همیشه محتاجم و تو ناجی......

 مثل همیشه محتاجم و تو ناجی......

محتاجم و تو ناجی......

تو ناجی.....!!!


 

 کاری به کار عشق ندارم

                               من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

                                                                       در این زمانه دوست ندارم

انگار

                 این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                                             یک روز خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا هر چیز و هر کس

                        که دوست تر بداری

                                       حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد

                                                                                   از تو دریغ میکند

پس با همه وجودم خود را زدم به مردن

تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد

این شعر را هم نا گفته میگذارم  ....

تا روزگار بو نبرد ....

                          گفتم که ...

 کاری به کار عشق ندارم !

+نوشته شده درچهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط نیما |

 
 

 

 

 

 

       

 

3Jokes Love (7)

+نوشته شده درپنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط نیما |

سال نو مبارک

                                    

سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان

  نوشتم برات می خوندم!

می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که

  قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به

  چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت

  تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش

 می  کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدتت می تونی اونها رو ب

ه  یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست به اون  ها فکر کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و

 صدای  قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم

 صداش با   اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش

، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی

 انتهاش که بهت  داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون

 دوست داره تو  رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...!!!   

 

.می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون

  موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش 

 برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر

  مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم 

 بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل

  فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببینی ...به خواب ....به

  خواب... به خواب ... 

کوچولوی قشنگم بخوابدستاتو بزار تو دستم اروم بخواب...!!!

+نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط نیما |

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

+نوشته شده درشنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط نیما |

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

+نوشته شده درشنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط نیما |

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

 



 

+نوشته شده درشنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط نیما |

جشن نوروز بزرگترين ، برجسته ترين ، ويژه ترين و باشكوه ترين يادگار ايرانيان از روزگار باستان تا به امروز است. بيشترين ارزش اين جشن را ميتوان در آن دانست كه با پشت سر گذاشتن فراز و نشيبهاي گوناگون چون كوهي استوار از هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، تركها ، مغولها و اقوام وحشي عرب جان به در برده و با روح و احساس مردم اين سرزمين چنان سرشته شده است كه همه ساله در ژرفاي دل و جان و روان خود چشم به راه فرا رسيدن آن هستند...!!!

طبق عقايد زرتشتيان ماه فروردين به " فراوشي " اشاره دارد و دنياي مادي را در آخرين روزهاي سال دچار تحول ميكند.
جشن نوروز از رسوم باستاني و ملي ايرانيان ميباشد. جزييات چگونگي اين جشن تا دوره هخامنشيان بر ما پوشيده است. در اوستا كتاب مقدس زرتشتيان نيز هيچ اشاره اي به آن نشده است. تنها اطلاعات اندكي مربوط به دوره ساسانيان در اين باره وجود دارد.


چهارشنبه سوري و روشن كردن آتش
ايرانيان باستان به آتش احترام ميگذاشتند. زيرا آتش باعث تصفيه هوا ميشده است. آتش از بين برنده ي ناپاكي ها و روشن كننده ي تاريكي هاست.
زرتشتيان آتش را نميپرستيدند اما آن را به عنوان مظهري از يك انسان متعالي مورد احترام ميدانستند.
حركت صعودي آتش ، نوراني و گرما بخش بودن آن ، نماد يك انسان متعالي را در آيين زرتشت تداعي ميكند.


فلسفه ي خانه تكاني
زرتشتيان ايران باستان بر اين باور بودند كه فروهرها ( يكي از نيروهاي اهورايي در كالبد انسان كه پس از مرگ همانند روان به مكان نخستين خود باز ميگردد ) از ده روز پيش از نوروز براي ديدار بستگان و بازماندگان خود به زمين بازميگردند. به همين دليل است كه زرتشتيان از اوايل اسفند ماه خانه تكاني و پاك سازي محيط پيرامون خود را آغاز ميكردند. و مقدمات جشن و شادي را فراهم ميساختند تا فروهرها هنگام فرود آمدن آنها را هماهنگ با طبيعت ، شاد و خرم و پاك و تازه ببينند و با خشنودي و آرزوي بركت براي خاندان خود به سراي خويش بازگردند.


سبزه
روايت است كه اهريمن ، بلاي خشكسالي را بر زمين فرو نشانيد. اما جمشيد به جنگ با اهريمن پرداخت و عاقبت او را شكست داد. آنگاه خشكسالي ، قحطي و نكبت را بر روي زمين از ريشه بخشكانيد و به زمين بازگشت. با بازگشت او ، درختان و هر نهال و چوب خشكي سبز شدند. پس مردم اين روز را " نوروز " خواندند. و هر كس به يمن و مباركي در تشتي ، جو كاشت و اين رسم سبزه نشانيدن در ايام نوروز از آن زمان تا به امروز باقي مانده است.


هفت سين
سمنو ، سيب ، سنجد ، سركه ، سير ، سكه و سبزه ،
هفت واژه اي كه با حرف سين شروع ميشوند و معاني استعاره اي خاص خودشان را دارند ، به همراه تخم مرغهاي رنگين ، گلاب ، ماهي قرمز در آب ، شمع و آينه عناصر تشكيل دهنده ي سفره ي هفت سين ايرانيست. زرتشتيان كتاب مقدس اوستا را نيز در راس سفره هايشان قرار ميدهند.
هريك از اين موارد سمبل و نماد تولد ديگر باره ي بهاران است.
در اساطير ايراني ، سمنو كه از جوانه ي گندم درست ميشود ، نشانه و سمبل زايش دوباره ي بهار است. و سبزي و سكه و سركه نماد افكار نيك ، كردار نيك ، خدا پرستي ، نيك بختي ، جاودانگي و داد و دهش هستند كه به باور زرتشتيان ، زرتشت پيامبر ، آنها را از جمله صفات اهورا مزدا دانسته است
 

 

 


زرتشت اولين پيامدار خير و نيكي ، در ششمين روز از ماه فروردين در 1768 سال پيش از ميلاد مسيح با چهره اي خندان ديده به جهان گشود.
زرتشت به معناي " ستاره درخشان و روشنايي زرين " است.
مكان تولد بزرگ پيامبر پارسي را " رگه " در كنار رودخانه ي " درجي " و درياچه ي " چيچست " ( رضاييه ي كنوني در آذربايجان ) نقل كرده اند.

در زمان تولد او ، " فروهر " نيروي اهورايي به كالبدش دميده شد. خنده ي زرتشت هنگام زاده شدن شگفتي را در همه برانگيخت و همين باعث شد كه " كرپ ها " ( كاهنان ، ساحران و جادو پزشكان ) و " كوي ها " ( فرماندگان ، بزرگان و سران قبايل ) او را شيطان پندارند و در صدد قتلش برآيند. اما هر بار كودك جان سالم به در برد. زرتشت باليد و بزرگ شد و در 15 سالگي اخلاق و كردار و پرهيزگاري و پارسايي و انسان دوستي و حسن شهرت وي همه جا پراكنده بود. او ذهني تيز و روحيه اي كنجكاو داشت و در اين سن همه ي دانش زمان خود را آموخته بود. بينش زرتشت بدانجا رسيد كه بداند خدايان ، پنداري نادرست است و تنها يك آفريننده وجود دارد كه همه ي هستي از اوست.

چون زرتشت به چهل سالگي رسيد ، " امشاسپند ( فرشته ) وهومن " بر او فرود آمد و وحي آورد. و او به پيامبري برانگيخته شد.
" ميديوماه " از نخستين گروندگان زرتشت و پسر عموي او بود. كرپ ها و كوي ها به مخالفت با زرتشت برخاستند اما امشاسپندان " وهومن و اشاوهيشت " او را ياري كردند تا به پيروزي رسيد.

زرتشت حتي پيش از برانگيخته شدن نيز ديدگاه هاي خود را در باره ي روش زيست و هستي خداوند بر همگان شرح ميداد اما پس از آن با كوشش ويژه اي دست به كار گسترش آيين " راستي و خرد " شد.

زرتشت پس از برانگيخته شدن همراه با همسرش " هووي " به سيستان و بلخ از مراكز اصلي تمدن كهن آن دوران شتافت و به تبليغ آيين خود پرداخت.

در زمان هفتاد و سه سالگي زرتشت ، شاه توران " ارجاسب " با شاه ايران وارد جنگ ميشود كه چرا دين زرتشت را پذيرفته است. در كشاكش يكي از همين نبردهاست كه زرتشت پس از 33 سال پيام آوري به خير و نيكي به دست سربازي توراني كشته ميشود.

از زرتشت سه دختر به نامهاي فريني ، تريتي و " پوروچيستا " و سه پسر به نامهاي ايست واستر ، اوروتد نر و هورچيترا و آييني بر جاي ماند كه قرنهاي متمادي هدايتگر مردماني بود كه تا زمان ظهور اسلام ، بر خاك پاك ايران زاده شدند و بر اين خاك چشم فرو بستند.

پس از زرتشت ، پيروان و بخصوص دختر او " پوروچيستا " تلاش بسياري براي تبليغ آيين زرتشت به عمل آوردند. 35 سال پس از كشته شدن زرتشت ، آيين " مزديسني " جهانگير شد.


چيستا ايزد بانوي زرتشتي...!!!
چيستا در آيين زرتشتي الهه يا ايزد بانوي دانايي است و در لغت به معني فردي است كه بسيار ميداند و انديشه هاي بسيار دارد.
" يشت شانزدهم كه به " دين يشت معروف است " ، يشت دهم و " مهر يشت " بخشهايي از كتاب اوستا هستند كه در آنها از پورو چيستا يا پئورو چيستا به معني بسيار داننده ، كه كوچكترين دختر زرتشت پيامبر است نام برده شده است. در دين يشت كه مختص پورو چيستا است ، پدر و مادر ، آثرونها ( روحانيون ) و پادشاه او را ميستايند. در " مهر يشت " در مورد او چنين آمده است:
" چيستاي بسيار راست ، سپيد و سپيد پوش از سوي چپ گردونه ي مهر ميتازد. "


اخلاق و ادب ايرانيان باستان در آيين زرتشتي...!!!
" هرودوت " مورخ يوناني سده ي پنجم قبل از ميلاد مسيح اين چنين مينويسد:
" ايرانيان به فرزندان خود از پنج سالگي تا بيست سالگي آداب نيكوي زرتشتي و به ويژه سواري ، تير اندازي ، دويدن ، تحمل سرما و گرما ، بكار بردن سلاحهاي گوناگون و " راستگويي " مي آموختند.
آنها دروغگويي را بدترين عيب ميدانستند. آنان از آب دهان افكندن در آب و گذرگاهها و در نزد ديگران ابا داشتند . در آب روان دست و رو نميشستند و آنرا به ناپاكي نمي آلودند. بزرگترين صفات آنان ، مردانگي ، رشادت و دلاوري بود.

از ديگر ويژگيهاي ايرانيان ، محترم داشتن همسايه ، خودداري از رشوه گرفتن ، دزدي و تصرف در اموال ديگران بود. ايرانيان از پر خوارگي و شكم پرستي پرهيز ميكردند و به هنگام راه رفتن چيزي نميخوردند. شكار را به اعتبار جنبه ي ورزشي آن دوست داشتند. دستورات زرتشت در زندگي ايرانيان آن زمان جنبه ي عملي پيدا كرده بود و همين مساله سبب برجسته تر شدن ويژگي هاي اخلاقي آنان نسبت به اقوام ديگر ميشد. "


جايگاه زنان در آيين زرتشتي...!!!
در آيين زرتشت شش امشاسپند وجود دارند با نامهاي " وهومن ، اشاوهيشت ، وخشترويه " كه مذكرند و سه تاي ديگر با نامهاي " سپندارمذ ، هروتات و امرتات " ، تجلي صفات زنانه ي اين دنيا هستند.
" سپندارمذ يا سپنتا ارمئيتي " در جهان ، مظهر مهر ، بردباري ، وفا ، صلح و سازش شناخته شده است. از آنجا كه اين فرشته مونث است ، اختصاص دادن اين ويژگيها به او شايد بدان سبب بوده است كه اين صفات در زنان وجود دارد.
" امرتات يا مرداد " به مفهوم بي مرگي و جاودانگي است. او حافظ گيتي و گياهان است. اين وظيفه نشان دهنده ي وظيفه ايست كه زن در طول تاريخ براي بقاي نسل انجام ميداده است.
" هروتات يا خرداد " مظهر كمال و رسايي اهورامزدا است. نعمت و رستگاري و آرامش و سعادت از جانب خرداد به مردمان پاك دين ارزاني شده است. و اين صفت به نشانه ي آرامش يافتن مردان در نزد زنان ، به هروتات داده شده است.

در كتاب مقدس اوستا ، براي زن و مرد هيچگونه امتيازي نسبت به يكديگر در نظر گرفته نشده است. زن حق شركت در تمامي فعاليتهاي اجتماعي را دارد. در اوستا زن و مرد پيوسته از يك حقوق مساوي بهره مند ميباشند و امتيازي نيز بين آنها وجود ندارد. در آيين زرتشتي آفرينش زن و مرد هم سنخ و با يكديگر برابر است. طبق نوشته هاي متون ديني زرتشتي ، دربعضي مراسم ديني زن به مقام داوري و جانشيني موبدان نيز رسيده است. در اين دين زن هم مانند مرد حق مالكيت داشته و دختران در انتخات همسر آزاد بوده اند.
در ادامه چند مورد از حضور زنان در تاريخ ايران باستان آورده شده است :
" آرتيميس " زني بود كه در دوره ي هخامنشيان براي اولين بار به درجه ي درياسالاري نيروي دريايي نائل آمد.
" پانته آ " فرمانده ي گارد جاويدان شاه بود.
" آرتونيس " از سپهبدان داريوش شاه بود.
" پري ساتيس " همسر داريوش دوم ، سمت ارتشبدي داشت. " آمستريس " دخترش فرمانده بود.
" استاتيرا " دختر داريوش سوم ، نيز فرمانده بود.
" آرتا دخت " مسئوليت خزانه ي اردوان چهارم را بر عهده داشت.
" سورا " دختر اردوان پنجم ، در جنگها دلاورانه پدرش را همراهي ميكرد و سمت سپهبدي داشت.
" آذرميدخت " دختر خسرو پرويز ، پس از خواهرش " پوران دخت " بر تخت نشست.
" پرين " دختر قباد ، مشاور امور قضايي ساسانيان بود.
" آپارنيك " به همراه رستم فرخزاد ، " نگان " ، " بانو " به همراه همسرش بابك خرمدين و " آزاد ديلمي " از ديگر زناني بودند كه تا آخرين قطره ي خونشان با عربهاي متجاوز دليرانه جنگيدند.


فروهر...!!!
در باور سنتي زرتشتيان ، وجود انسان از چهار گوهر تشكيل شده است كه بهم پيوسته اند و از تاثير آنها بر يكديگر ، پويندگي و بالندگي از هر فرد سرچشمه ميگيرد. اين چهار جز عبارتند از " تن و جان " كه مربوط به جهان مادي اند و " روان و فروهر " كه مربوط به بعد مينويي سرشت آدمي هستند. فروهر گوهري است كه روان را از گرايش به كژي و كاستي و دروغ باز ميدارد تا روان به آرامي راه خدا جويي را طي كند و شايستگي فراگيري نور حقيقت و پيام سروش را داشته باشد.
در دوره هخامنشيان ، نگاره ي فروهر به عنوان آرم ملي شكل گرفت. هريك از اندامهاي اين نگاره ، گوياي مفهومي در انديشه ي نياكان است...!!!

+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نیما |

                   ذوست دارم عزیزم ولی تو .......

این بار هم تو را می یابم

در هیاهوی یک التهاب ناب

که صداقت را معنا می کند

تو را آغاز می کنم

به روی برگهای سپید

تا برگهای دفتر زندگییم

آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند

باز می گردم به آغاز

به ابتدای نگاه تو

به اوج احساسهای بی نشان

دوست داشتن

رمزی برای رهایی از تکرار است

دوست د اشتن

رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست

ولی افسوس...

آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

 آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم..!!!

پس هیچ وقت دریغ نکنیم

 برای دوست داشتن...


+نوشته شده دردوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط نیما |

براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه

 كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي

 پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار

نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي

عشق خودت باش ولي خوب باش...!!!!

 

دلدار من نوارها را باز کن .. حلقه ها و قلاب ها را بگشا..

کفش ها را از پا بدرآر .. شانه ها را از گيسويت بردار ...

سرمه از مژگانت بشوي ..رنگ قرمز از لبانت پاک کن ..

گيسوانت را در آب پريشان ساز .. اين زيور ها و روغن ها را جمله به دور افکن...

تا ترا آن سان که دست آفرينش ساخته پاک و زيبا ببينم ..

آن چنان پاک ببينم که سرخي چهره ات را از فشار انگشتان خويش احساس کنم

و برق هوس را در پي زمزمه ي عاشقانه خود در ديدگانت بنگرم ...!!!

+نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط نیما |

عشق يعنی شب نخفتن تا سحر     عشق يعنی سجده ها با چشم تر

عشق يعنی سر به دار آويختن         عشق يعنی اشک حسرت ريختن

عشق يعنی در جهان رسوا شدن  عشق يعنی مست و بی پروا شدن

عشق يعنی سوختن يا ساختن        عشق يعنی زندگی را باختن

عشق يعنی انتظار و انتظار              عشق يعنی هر چه بينی عکس يار

عشق يعنی ديده بر در دوختن          عشق يعنی در فراقش سوختن

عشق يعنی لحظه های التهاب         عشق يعنی لحظه های ناب ناب

عشق يعنی سوز نی،آه شبان       عشق يعنی معنی رنگين کمان

عشق يعنی شاعری دلسوخته         عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن       عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی شعله بر خرمن زدن       عشق يعنی رسم دل بر هم زدن

عشق يعنی يک تيمم يک نماز           عشق يعنی عالمی راز و نياز

عشق يعنی با پرستو پر زدن          عشق يعنی آب بر آذر زدن

عشق يعنی چون محمد پا به راه        عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه

عشق يعنی همچو من شيدا شدن      عشق يعنی قطره و دريا شدن

عشق يعنی يک شقايق غرق خون   عشق يعنی درد و محنت در درون

 

عشق يعني عاطفه

امیدوارم همیشه عاشق باشی عزیزم...!!!

+نوشته شده درشنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط نیما |

امشب دلم هوائیست

مجنون و کربلائیست

 

تا کربلا رسیدن

یک یا حسین و باقیست

+نوشته شده درشنبه سی ام دی 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط نیما |

چرا عاشق نباشم ...!!!

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد

                                  نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد.

                                                    پس چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست

                       من که می دانم عجل ناخواهوار ،سر زده می آید و راه فراری نیست

                                                      پس چرا عاشق نباشم...!!!

عشق قدم زدن در زیر باران و خیس شدن در کنار هم نیست

عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نفهمد چرا خیس نشد

عشق چون رد پایی بر روی ماسه های ساحل است

که فقط تا زمانی که موج بعدی از راه برسد باقی می ماند..!!!

+نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط نیما |

صدا کن مرا...!!!


صدا كن مرا كه صدايت زيباترين نواي عالم است
صدا كن مرا كه صدايت قلب شكسته ام را تسكين ميدهد
صدا كن مرا تا بدانم كه هنوز از ياد نبرده اي مرا
نشسته ام تا شايد صدايم كني
صدايم كني ومحبت بي دريقت را نثارم كني...!!!

از او چه گویم بهتری از برگ گل نازک تری خوبان فراوان دیده اند اما تو چیز دیگری

در این دنیا بزرگ شــــــــــــهری است به نام              عشق

در این شهر کوهـــــــــــــی اســــــــت به نام              محبت

در این کــــــــــــوه رودی اســـــــــــــت به نام              دوستی

در ایـن رود جلــــــگه ای اســــــــــــت به نام              حسرت

و همه و همه به اقیانوسی می ریزد به نام               جدایی

+نوشته شده درپنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط نیما |

دستانم به وسعت فاصله ها خالیست

                              و به غریبی یک پرنده بر شاخه

 در اوج تنهایی ، شب همنشین من می آید

                  و با وزش بی رحمانه اش

                                               شانه های امیدم را می لرزاند

وقتی تو نیستی

                         حصار دوری ها محکم تر می شود

                                         و این چنین من بی تو میمانم

وقتی تو نیستی

                    باغبان پیر خاطره هم دیکر

                                          شاخه ی تبسمی بی مهر به چهره ی غمگینم نمی فروشد

همه گاه بی تو ماندن سخت آزارم میدهد

                 و من با ظرفی کهنه

                                   یاد و خاطرات با تو بودن را آب می دهم

 باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم؟

           آخر به من هم بگو ...!!!

                           طاقتم زرد شد ، پس چرا گیاه آمدنت نمی روید؟

دلم می خواهد بدانم خیال تلخ جاده های آفتابی دلم را بی رهگذر گذاشت

                                                  و مرا در انتظار بهار و پاییز نشانده...!!!

                              

+نوشته شده درپنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط نیما |

گریه دیگه فایده نداشت  رفت و منو تنها گذاشت

 من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو.

به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري  تو...!!!

کاش نگاهت نمیکردم ......

من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.
 
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه..!!!
+نوشته شده درپنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط نیما |

سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان

  نوشتم برات می خوندم!

 

می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که

  قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به

  چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت

  تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش

 می  کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدتت می تونی اونها رو ب

ه  یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست به اون  ها فکر کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و

 صدای  قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم

 صداش با   اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش

، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی

 انتهاش که بهت  داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون

 دوست داره تو  رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...!!!

   

 

.می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون

  موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش 

 برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر

  مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم 

 بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل

  فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببینی ...به خواب ....به

  خواب... به خواب ... 

 

کوچولوی قشنگم بخوابدستاتو بزار تو دستم اروم بخواب...!!!

 

 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط نیما |

اين روزا كه ميگذرد احساس مي كنم
 
يكي از جاده هاي پر و پيچ و خم و مه آلود
 
زندگي منو به سوي خود مي خواند.....
 
براي پيدا كردنش همه جا را مي گردم
 
از هر پنجره بازي به اميد اينكه اورا ببينم
 
سرك مي كشم ولي نيست......
 
روزها منتظر يه قاصدك تا خبري برايم بياورد
 
ولي قاصدكها هم نشاني من را گم كرده اند......
 
شبها آسمان را نگاه مي كنم تا شايد بتوانم نشونيشو
 
از ستاره ها بگيرم ولي ستاره ها هم يادشون
 
رفته نيم نگاهي به زمين بندازن تا نگاه يه منتظر
 
را ببينند.....

تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .
 
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
 
مطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي
 
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
 
 
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه
 
من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و بي كسي ها
 
براي من ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم
 
هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه.
 
اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش .
 
فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشمهاي
 
+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط نیما |

توی این سکوته غمگین دل تو

توی این چشم های پر از صداقتت

توی این نم نم بارون

زیره پنجرهها ی عاشق

میون این همه گلهای عاشق

دل عاشقو غمگین من توی این سکوته غمناک

بی قراره دیدنه تو توی این دقایق

دل من هنوز اسیره اون نگاهته

دل من اسیره اون چشای عاشقته

شب های انتظاره دلهای ما کناره پنجره ها پنهون شده

دل من به خدا عاشقو بی قرارته

دل من ماله دله عاشقته

ای غریبه دل تنهایی شبها

تو چشام جز تو کسی نیومده

ای شکوفهی سپیده دل های عاشقا

دیگه بارون تو چشای من داره تموم میشه

دیگه نگاهه تو مثه ابرا داره از من پنهون میشه

تو که میگفتی من عاشقو بی قرارتم

یه شب اومدم دیدم چشاتو بستی

ای بی وفا هنوز به یادتم

دیگهاون موقع ستاره من بی وفا شدش اخرین قولی که

به من دا دی این بود که باهاتم تا اخرش

ولی بی وفا بودی رفتی و منو تنها گذاشتی

اره رفتی کناره همه ستاره ها

ای بی وفا هنوز که هنوزه در انتظارتم.....!!!!!

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط نیما |

بهت نمی گم که

نمی خوام که خوابتو ببینم؛

چون خیال تو خوشتر از خوابه.

اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال گوشه ای گشتی تا گر یه کنی؛

صدام کنه دوست دارم؛ قسم می خورم که دو ست دارم. : قول نمی دم اشکاتو پاک کنم؛

منم باها ت گریه می کنم.

اگه دنبال مجسمهی سکوت گشتی تا سرش داد بز نی؛صدام کن:

قول می دم ساکت بمونم.

اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت را در آن دفن کنی؛ صدام کن:

قلبم تنها خرابه ی وجود توست.

اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم؛ بهم نگو کجا یی:

فقط یه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن...............................!!!

+نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط نیما |

كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد
سپس كودك فرياد زد : خدايا با من حرف بزن
رعد در آسمان پيچيد ، اما كودك گوش نداد
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت
ستاره ای بدرخشيد ولی كودك توجه نكرد
كودك فرياد زد : خدايا به من معجزه ای نشان بده
ويك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهميد
كودك با ناميدی گريست
خدايا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اينجايی
بنابراين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد
ولی كودك ، پروانه را كنار زد و رفت.....!!!



+نوشته شده درشنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط نیما |

تلاطم امواج خروشان سطح اقيانوس٫ارامش اعماق ان را بهم نمي ريزد.و کسي که به واقعييتهاي گسترده تر و دائمي تر اتکاء دارد٫وقايع پيش پا افتاده روزمره٫نمي تواند ارامش او را در هم ريزد.تنها انسان کامل است که تزلزل پيدا نمي کند و فارغ از دغدغه٫در انتظار وقايعي است که زندگي برايش رقم مي زند ودر همه حال وظيفه خود را انجام مي دهد.....!!!

+نوشته شده درشنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط نیما |

 

 

 

For You 

 

     
     

 



 

     
     
 

 


With Love

 

گر من ز می مغانه مستم هستم

گر عاشق و رند و می پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من زان خودم چنان که هستم، هستم...!!!

 

 

 

 

 

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط نیما |

برای عاشقان
 

  

      
گفت : كسي دوستم ندارد. ميداني چقدر سخت است اين كه كسي دوستت نداشته باشد؟
 
تو براي دوست داشتن بود كه جهان را ساختي. حتي تو هم بدون دوست داشتن... !
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : به پاهايم نگاه كن! ببين چقدر چندش آور است. چشم ها را آزار مي دهم. دنيا را كثيف مي كنم. آدم هايت از من ميترسند. مرا ميكشند براي اينكه زشتم. زشتي جرم من است.
 
خدا هيچ نگفت.
 
گفت : اين دنيا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها‚مال قاصدك ها‚ مال من نيست.
 
خدا گفت : چرا مال تو هم هست.
 
دوست داشتن يك گل‚ دوست داشتن يك پروانه يا قاصدك كار چندان سختي نيست.
 
اما دوست داشتن يك سوسك‚ دوست داشتن تو كاري دشوار است.
 
دوست داشتن كاري است آموختني؛ و همه رنج آموختن را نمي برند.
 
ببخش كسي را كه تو را دوست ندارد.زيرا كه هنوز مؤمن نيست. زيرا كه هنوز
 
دوست داشتن را نياموخته. او ابتداي راه است.
 
مؤمن دوست دارد. همه را دوست دارد.زيرا همه از من است. و من زيبايم. من زيبائيم‚ چشم
 
هاي مؤمن جز زيبا نميبينند. زشتي در چشم هاست. در اين دايره هرچه كه هست‚نيكوست.
 
آن كه بين آفريده هاي من خط كشيد‚ شيطان بود. شيطان مسئول فاصله هاست.
 
حالا قشنگ كوچكم! نزديكتر بيا و غمگين نباش.
 
قشنگ كوچك حرفي نزد و ديگر هيچگاه نينديشيد كه نازيباست

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط نیما |

 

 

 

 

 

 

 

رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است و اظطرابم نه زاده بی کسی

که بی تو بودن است.در نامه های تهی الهه ها تو راپرستیدم. در سیمای

قهرمانان تو را عاشقانه می ستایم.در لبخند مهتاب در نوشخند سحر در نجوای

بادبر سر شاخه های سپیدارهای بلند درزمزمه جویبار در دل شبهای باغ در

خلوت تنهایان برای تو گریستم در همه ی دلهای عاشق به خاطر تو تپیدم.

در همه بی تابی ها غم های ناشناس حسرت های مجهول عطشهای تشنه

و جست و جوهای بی انتها همه من بوده ام.همه تو بوده ای.

کحایی؟که ای؟ای آشنای ناشناس ای خویشاوند بیگانه ای همیشه با من

                            بی تو بودن سخت است. غربت طاقت فرسا...

 

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط نیما |

اگر اميد و بهانه اي دارم براي زنده ماندن قسم به نامت كه تويي آن بهانه من

خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكني اين خانه ويرانه را ؟؟؟

 

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط نیما |