اگه دوری اگه نزدیک نفس فریاد من باش...!! |
خاطرات باران |
دل من پر ميزنه مي خوام بموني تو شب تاریک من تو همزبوني با يه چشمكت عزيز غم نميمونه واسه شب زنده داري تويي بهونه بين ما يه عالمه راه درازه دل من بايد با اين دوري بسازه من بهار رو توي قصه ها شنيدم تا حالا صد خزون سرد و ديدم تو هنوز اول اين راه درازي ولي من به آخر جاده رسيدم بين ما يه عالمه راه درازه دل من بايد با اين دوري بسازه بين ما يه عالمه راه درازه دل من بايد با اين دوري بسازه رسم زندگی این است
+نوشته شده درسه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط نیما | طفلی سیاه پوست به مادر به گریه گفت : جان من از دورنگی ایام . خست و کاست قوم سپید چهره به من طعنه می زنند کاین " مشت آبنوس " چرا همکلاس ماست ؟ در بازی و مکالمه و بحث و درس و مشق انگشت این سفیدی نمایان به من چراست ؟ هر جا قدم نهم باشارت به یکدیگر تمسخر کنند و بانگ برآرند کاین " سیاست " گر در ازل تفاوت ذات و عرض نبود این قصه سیاه و سپید آخر از کجاست ؟ این کودکان دگر ز چه کافور گونه اند ؟ تنها رخ من است که همرنگ توتیاست ! مادر گریست لختی و گفت : ای عزیز دل در کار حق مپیچ که کارش ز ما جداست جرم سیاهی از پدر و مادرت مبین فلسفه ی دوستی ...!!! من نمی دانم فلسفه ی دوستی ما انسانها با یکدیگر چیست ؟شاید... ! ما انسانها باهم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم باهم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد کنیم و خودمان هم نشاط را مزمزه کنیم دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد . ما ... من نمی دانم فلسفه ی دوستی من و تو چیست ؟ من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم ! مزه ی تنهایی گرفته تمام وجودم را ! دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد ! من هر روزم را با تکرار عبارتهای تاکیدی و مثبت شروع می کنم . یک احساس خوبی در رگهایم وول می خورد با این کار . اما ... فقط کافی ست به خلا نبودنت فکر کنم . دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست ! لطفا فلسفه ی دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن ؟! لطفا ! تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی ؟ تویی که سه قرن پیش می گفتی "دوستت دارم ". تویی که با مهربانی هایت به من خاطر نشان می کردی که برایت ارزش دارم . حالا فلسفه ی این تنهایی و دلتنگی و... چیست ؟ این فقدان خواسته یا نا خواسته ات را ترجمه کن برایم ، شاید خمودگی دست از سرم بر دارد . من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم. دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم این بیگانگی بزرگترین فاجعه ی زندگی من است ( البته بعد از فاجعه ی کوچ کردن تو ! ) کاشکی دیر نشود کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد ، کاشکی دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده ، عزیز روزهای زندگی ! دلم برایت تنگ شده ، عزیزی که به من تکرار جمله " دوستت دارم " را آموختی ! چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه ؟!!! می بینی ؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه ی دلتنگی شدید ، به خود گرفته اند ؟! راستی ! این نوشته ها را هنوز هم می خوانی ؟! اگر پاسخت " آری " ست ، کاری بکن که فلسفه ی دوستی ، زیبا ترین فلسفه ی زندگی مان بشود +نوشته شده دردوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط نیما | سلام... براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...!!!!
آروم آروم دارم از يادت ميرم عشق من كاري كن دارم از دست ميرم من هنوز حاضرم واسه تو بميرم آخه به عشقت اسيرم كاش ميشد يه دفعه... فقط يه دفعه... بگي دوسم داري ازت چي كم ميشه سرتو رو شونم حس كنم يه دفعه... فقط يه دفعه........
دلدار من نوارها را باز کن .. حلقه ها و قلاب ها را بگشا.. کفش ها را از پا بدرآر .. شانه ها را از گيسويت بردار ... سرمه از مژگانت بشوي ..رنگ قرمز از لبانت پاک کن .. گيسوانت را در آب پريشان ساز .. اين زيور ها و روغن ها را جمله به دور افکن... تا ترا آن سان که دست آفرينش ساخته پاک و زيبا ببينم .. آن چنان پاک ببينم که سرخي چهره ات را از فشار انگشتان خويش احساس کنم و برق هوس را در پي زمزمه ي عاشقانه خود در ديدگانت بنگرم ...!!! +نوشته شده دریکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط نیما | خدایا مرا بوسه ای ده.......خدایا بغلم کن.......خدایا در اغوشم بگیر .....
خدایا دستم رها مکن......خدایا به حقارتم خنده مکن......خدایا مثل همیشه نوازشم کن.... خدایا مثل همیشه محتاجم و تو ناجی...... مثل همیشه محتاجم و تو ناجی...... محتاجم و تو ناجی...... تو ناجی.....!!!
کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ میکند پس با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر را هم نا گفته میگذارم .... تا روزگار بو نبرد .... گفتم که ... کاری به کار عشق ندارم ! +نوشته شده درچهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:20 بعد از ظهر توسط نیما | +نوشته شده درپنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط نیما |
سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان نوشتم برات می خوندم! می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش می کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدتت می تونی اونها رو ب ه یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست به اون ها فکر کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و صدای قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم صداش با اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش ، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی انتهاش که بهت داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون دوست داره تو رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...!!!
.می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببینی ...به خواب ....به خواب... به خواب ...
کوچولوی قشنگم بخوابدستاتو بزار تو دستم اروم بخواب...!!! +نوشته شده درجمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط نیما |
+نوشته شده درشنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط نیما |
+نوشته شده درشنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط نیما |
+نوشته شده درشنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط نیما | جشن نوروز بزرگترين ، برجسته ترين ، ويژه ترين و باشكوه ترين يادگار ايرانيان از روزگار باستان تا به امروز است. بيشترين ارزش اين جشن را ميتوان در آن دانست كه با پشت سر گذاشتن فراز و نشيبهاي گوناگون چون كوهي استوار از هجمه ها و حمله هاي يونانيان ، تركها ، مغولها و اقوام وحشي عرب جان به در برده و با روح و احساس مردم اين سرزمين چنان سرشته شده است كه همه ساله در ژرفاي دل و جان و روان خود چشم به راه فرا رسيدن آن هستند...!!! طبق عقايد زرتشتيان ماه فروردين به " فراوشي " اشاره دارد و دنياي مادي را در آخرين روزهاي سال دچار تحول ميكند.
در زمان تولد او ، " فروهر " نيروي اهورايي به كالبدش دميده شد. خنده ي زرتشت هنگام زاده شدن شگفتي را در همه برانگيخت و همين باعث شد كه " كرپ ها " ( كاهنان ، ساحران و جادو پزشكان ) و " كوي ها " ( فرماندگان ، بزرگان و سران قبايل ) او را شيطان پندارند و در صدد قتلش برآيند. اما هر بار كودك جان سالم به در برد. زرتشت باليد و بزرگ شد و در 15 سالگي اخلاق و كردار و پرهيزگاري و پارسايي و انسان دوستي و حسن شهرت وي همه جا پراكنده بود. او ذهني تيز و روحيه اي كنجكاو داشت و در اين سن همه ي دانش زمان خود را آموخته بود. بينش زرتشت بدانجا رسيد كه بداند خدايان ، پنداري نادرست است و تنها يك آفريننده وجود دارد كه همه ي هستي از اوست. چون زرتشت به چهل سالگي رسيد ، " امشاسپند ( فرشته ) وهومن " بر او فرود آمد و وحي آورد. و او به پيامبري برانگيخته شد. زرتشت حتي پيش از برانگيخته شدن نيز ديدگاه هاي خود را در باره ي روش زيست و هستي خداوند بر همگان شرح ميداد اما پس از آن با كوشش ويژه اي دست به كار گسترش آيين " راستي و خرد " شد. زرتشت پس از برانگيخته شدن همراه با همسرش " هووي " به سيستان و بلخ از مراكز اصلي تمدن كهن آن دوران شتافت و به تبليغ آيين خود پرداخت. در زمان هفتاد و سه سالگي زرتشت ، شاه توران " ارجاسب " با شاه ايران وارد جنگ ميشود كه چرا دين زرتشت را پذيرفته است. در كشاكش يكي از همين نبردهاست كه زرتشت پس از 33 سال پيام آوري به خير و نيكي به دست سربازي توراني كشته ميشود. از زرتشت سه دختر به نامهاي فريني ، تريتي و " پوروچيستا " و سه پسر به نامهاي ايست واستر ، اوروتد نر و هورچيترا و آييني بر جاي ماند كه قرنهاي متمادي هدايتگر مردماني بود كه تا زمان ظهور اسلام ، بر خاك پاك ايران زاده شدند و بر اين خاك چشم فرو بستند. پس از زرتشت ، پيروان و بخصوص دختر او " پوروچيستا " تلاش بسياري براي تبليغ آيين زرتشت به عمل آوردند. 35 سال پس از كشته شدن زرتشت ، آيين " مزديسني " جهانگير شد.
از ديگر ويژگيهاي ايرانيان ، محترم داشتن همسايه ، خودداري از رشوه گرفتن ، دزدي و تصرف در اموال ديگران بود. ايرانيان از پر خوارگي و شكم پرستي پرهيز ميكردند و به هنگام راه رفتن چيزي نميخوردند. شكار را به اعتبار جنبه ي ورزشي آن دوست داشتند. دستورات زرتشت در زندگي ايرانيان آن زمان جنبه ي عملي پيدا كرده بود و همين مساله سبب برجسته تر شدن ويژگي هاي اخلاقي آنان نسبت به اقوام ديگر ميشد. "
در كتاب مقدس اوستا ، براي زن و مرد هيچگونه امتيازي نسبت به يكديگر در نظر گرفته نشده است. زن حق شركت در تمامي فعاليتهاي اجتماعي را دارد. در اوستا زن و مرد پيوسته از يك حقوق مساوي بهره مند ميباشند و امتيازي نيز بين آنها وجود ندارد. در آيين زرتشتي آفرينش زن و مرد هم سنخ و با يكديگر برابر است. طبق نوشته هاي متون ديني زرتشتي ، دربعضي مراسم ديني زن به مقام داوري و جانشيني موبدان نيز رسيده است. در اين دين زن هم مانند مرد حق مالكيت داشته و دختران در انتخات همسر آزاد بوده اند.
+نوشته شده درسه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نیما | ذوست دارم عزیزم ولی تو .......
این بار هم تو را می یابم در هیاهوی یک التهاب ناب که صداقت را معنا می کند تو را آغاز می کنم به روی برگهای سپید تا برگهای دفتر زندگییم آرام ،آرام از روح ترانه هایت لبریز شوند باز می گردم به آغاز به ابتدای نگاه تو به اوج احساسهای بی نشان دوست داشتن رمزی برای رهایی از تکرار است دوست د اشتن رسیدن به اوج جاودانگی باورهای ماست ولی افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم..!!! پس هیچ وقت دریغ نکنیم برای دوست داشتن...
+نوشته شده دردوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 2:19 بعد از ظهر توسط نیما |
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش...!!!!
دلدار من نوارها را باز کن .. حلقه ها و قلاب ها را بگشا.. کفش ها را از پا بدرآر .. شانه ها را از گيسويت بردار ... سرمه از مژگانت بشوي ..رنگ قرمز از لبانت پاک کن .. گيسوانت را در آب پريشان ساز .. اين زيور ها و روغن ها را جمله به دور افکن... تا ترا آن سان که دست آفرينش ساخته پاک و زيبا ببينم .. آن چنان پاک ببينم که سرخي چهره ات را از فشار انگشتان خويش احساس کنم و برق هوس را در پي زمزمه ي عاشقانه خود در ديدگانت بنگرم ...!!! +نوشته شده دردوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط نیما |
عشق يعنی شب نخفتن تا سحر عشق يعنی سجده ها با چشم تر عشق يعنی سر به دار آويختن عشق يعنی اشک حسرت ريختن عشق يعنی در جهان رسوا شدن عشق يعنی سوختن يا ساختن عشق يعنی زندگی را باختن عشق يعنی انتظار و انتظار عشق يعنی هر چه بينی عکس يار عشق يعنی ديده بر در دوختن عشق يعنی در فراقش سوختن عشق يعنی لحظه های التهاب عشق يعنی لحظه های ناب ناب عشق يعنی سوز نی،آه شبان عشق يعنی معنی رنگين کمان عشق يعنی شاعری دلسوخته عشق يعنی آتشی افروخته عشق يعنی با گلی گفتن سخن عشق يعنی خون لاله بر چمن عشق يعنی شعله بر خرمن زدن عشق يعنی رسم دل بر هم زدن عشق يعنی يک تيمم يک نماز عشق يعنی عالمی راز و نياز عشق يعنی با پرستو پر زدن عشق يعنی چون محمد پا به راه عشق يعنی همچو يوسف قعر چاه عشق يعنی همچو من شيدا شدن عشق يعنی قطره و دريا شدن عشق يعنی يک شقايق غرق خون
امیدوارم همیشه عاشق باشی عزیزم...!!! +نوشته شده درشنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 6:23 بعد از ظهر توسط نیما | امشب دلم هوائیست مجنون و کربلائیست
تا کربلا رسیدن یک یا حسین و باقیست +نوشته شده درشنبه سی ام دی 1385ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط نیما | چرا عاشق نباشم ...!!!
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد. پس چرا عاشق نباشم من که می دانم به دنیا اعتباری نیست من که می دانم عجل ناخواهوار ،سر زده می آید و راه فراری نیست پس چرا عاشق نباشم...!!!
عشق قدم زدن در زیر باران و خیس شدن در کنار هم نیست عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و او هیچ وقت نفهمد چرا خیس نشد عشق چون رد پایی بر روی ماسه های ساحل است که فقط تا زمانی که موج بعدی از راه برسد باقی می ماند..!!! +نوشته شده دردوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:52 قبل از ظهر توسط نیما | صدا کن مرا...!!!
از او چه گویم بهتری از برگ گل نازک تری خوبان فراوان دیده اند اما تو چیز دیگری در این دنیا بزرگ شــــــــــــهری است به نام عشق در این شهر کوهـــــــــــــی اســــــــت به نام محبت در این کــــــــــــوه رودی اســـــــــــــت به نام دوستی در ایـن رود جلــــــگه ای اســــــــــــت به نام حسرت و همه و همه به اقیانوسی می ریزد به نام جدایی +نوشته شده درپنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 11:32 قبل از ظهر توسط نیما |
دستانم به وسعت فاصله ها خالیست و به غریبی یک پرنده بر شاخه در اوج تنهایی ، شب همنشین من می آید و با وزش بی رحمانه اش شانه های امیدم را می لرزاند وقتی تو نیستی حصار دوری ها محکم تر می شود و این چنین من بی تو میمانم وقتی تو نیستی باغبان پیر خاطره هم دیکر شاخه ی تبسمی بی مهر به چهره ی غمگینم نمی فروشد همه گاه بی تو ماندن سخت آزارم میدهد و من با ظرفی کهنه یاد و خاطرات با تو بودن را آب می دهم باور تلخ نبودنت تاوان کدامین گناه بود که من باید پس بدهم؟ آخر به من هم بگو ...!!! طاقتم زرد شد ، پس چرا گیاه آمدنت نمی روید؟ دلم می خواهد بدانم خیال تلخ جاده های آفتابی دلم را بی رهگذر گذاشت
و مرا در انتظار بهار و پاییز نشانده...!!!
+نوشته شده درپنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط نیما |
من به دو چيز عشق مي ورزم يكي تو و ديگري وجود تو. به دو چيز اعتقاد دارم يكي خدا و ديگري تو...!!!
من در اين دنيا دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري خوشبختي تو.
من اين دنيا را براي دو چيز ميخواهم يكي تو و ديگري براي با تو موندن تا هميشه..!!! +نوشته شده درپنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 9:14 قبل از ظهر توسط نیما |
سلام کاش بودی پیشم تا برات تمام این حرفای که توی دفترم همین الان نوشتم برات می خوندم!
می دونی برات نوشتم که اگه خوابت نمی بره میتونی به تنها چیزی که قبلا به تو آرامش می داد به اون فقط و فقط به اون فکر کنی . به چی؟می تونی به لالایی های شبانه که زمانی که کوچولو بودی مادرت تو رو تو آغوش گرفته بود با دستای نرم و مهربونش تو را نوازش می کردوقتی در آغوشت می گرفتو می بوسیدتت می تونی اونها رو ب ه یاد بیاری ودر آرامش کامل بخوابی برات لالایی هاش آشناست به اون ها فکر کن فکر کن کوچولویی و مادرت کنارته به لالایی و صدای قشنگ مادرت فکر کن به اون دستای مهربونش به اون ترنم صداش با اون چشمای پر از عاطفه و مهرش به محبت بی انتهایش ، به اون قلب صاف و ساده اش، قلب مهربونش، به اون علاقه ی بی انتهاش که بهت داره که هیچ کس نمی تونه تو دنیا این طوری که اون دوست داره تو رو دوست داشته باشه حتی ما دوستای قدیمی...!!!
.می تونی به اون همه پاکی و قشنگی مادرت فکر کنی تا بخوابی اون موقع است که ذهنت از همه چیز خالی می شه و می تونی به ارامش برسی و بخوابی حالا اروم و ساکت اون چشمای قشنگتو ببند به مادر مهربونت فکر کن گوش کن صداش داره می یاد حالا می تونی اروم بخوابی صدایی لالایی شو می شنوی به گوشت آشناست برو و مثل فرشته کو چولو ها بخواب و خوابای شیرین ببینی ...به خواب ....به خواب... به خواب ...
کوچولوی قشنگم بخوابدستاتو بزار تو دستم اروم بخواب...!!!
+نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط نیما |
اين روزا كه ميگذرد احساس مي كنم تنهايي رو بيشتر از هميشه احساس مي كنم .
خسته تر و دلتنگ تر از هميشه به دنبال پناهگاه امن و
مطمئن خود مي گردم تا با رسيدن بهش كمي
آرامش بگيرم ولي مثل اينكه مهربوني كه اون بالاست
مهربون عالم اگر تو اينطور ميخواي باشه
من كه حرفي ندارم همه ي دلتنگيها و بي كسي ها براي من ولي ازت ميخوام اوني كه دوست ندارم هيچ وقت غمشو ببينم بخنده و شاد باشه. اونو تنهاش نذار و هميشه باهاش باش . فقط اي كاش بهم مي گفتي تا كي چشمهاي +نوشته شده درشنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط نیما |
توی این سکوته غمگین دل تو توی این چشم های پر از صداقتت توی این نم نم بارون زیره پنجرهها ی عاشق میون این همه گلهای عاشق دل عاشقو غمگین من توی این سکوته غمناک بی قراره دیدنه تو توی این دقایق دل من هنوز اسیره اون نگاهته دل من اسیره اون چشای عاشقته شب های انتظاره دلهای ما کناره پنجره ها پنهون شده دل من به خدا عاشقو بی قرارته دل من ماله دله عاشقته ای غریبه دل تنهایی شبها تو چشام جز تو کسی نیومده ای شکوفهی سپیده دل های عاشقا دیگه بارون تو چشای من داره تموم میشه دیگه نگاهه تو مثه ابرا داره از من پنهون میشه تو که میگفتی من عاشقو بی قرارتم یه شب اومدم دیدم چشاتو بستی ای بی وفا هنوز به یادتم دیگهاون موقع ستاره من بی وفا شدش اخرین قولی که به من دا دی این بود که باهاتم تا اخرش ولی بی وفا بودی رفتی و منو تنها گذاشتی اره رفتی کناره همه ستاره ها ای بی وفا هنوز که هنوزه در انتظارتم.....!!!!! +نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:10 قبل از ظهر توسط نیما |
بهت نمی گم که نمی خوام که خوابتو ببینم؛ چون خیال تو خوشتر از خوابه .اگه یه روز چشمات پر اشک شد و دنبال گوشه ای گشتی تا گر یه کنی؛ صدام کنه دوست دارم؛ قسم می خورم که دو ست دارم . : قول نمی دم اشکاتو پاک کنم؛منم باها ت گریه می کنم .اگه دنبال مجسمهی سکوت گشتی تا سرش داد بز نی؛صدام کن :قول می دم ساکت بمونم .اگه دنبال خرابه ای گشتی تا نفرت را در آن دفن کنی؛ صدام کن :قلبم تنها خرابه ی وجود توست .اگه یه روز صدات کردم که بهت نیاز دارم؛ بهم نگو کجا یی :فقط یه لحظه چشمات رو ببند و بهم فکر کن...............................!!! +نوشته شده درسه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط نیما |
كودك نجوا كرد : خدايا با من حرف بزن
+نوشته شده درشنبه هجدهم آذر 1385ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط نیما |
تلاطم امواج خروشان سطح اقيانوس٫ارامش اعماق ان را بهم نمي ريزد.و کسي که به واقعييتهاي گسترده تر و دائمي تر اتکاء دارد٫وقايع پيش پا افتاده روزمره٫نمي تواند ارامش او را در هم ريزد.تنها انسان کامل است که تزلزل پيدا نمي کند و فارغ از دغدغه٫در انتظار وقايعي است که زندگي برايش رقم مي زند ودر همه حال وظيفه خود را انجام مي دهد.....!!!
+نوشته شده درشنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط نیما |
+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:58 قبل از ظهر توسط نیما | برای عاشقان
+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط نیما |
رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است و اظطرابم نه زاده بی کسی
که بی تو بودن است.در نامه های تهی الهه ها تو راپرستیدم. در سیمای
قهرمانان تو را عاشقانه می ستایم.در لبخند مهتاب در نوشخند سحر در نجوای
بادبر سر شاخه های سپیدارهای بلند درزمزمه جویبار در دل شبهای باغ در
خلوت تنهایان برای تو گریستم در همه ی دلهای عاشق به خاطر تو تپیدم.
در همه بی تابی ها غم های ناشناس حسرت های مجهول عطشهای تشنه
و جست و جوهای بی انتها همه من بوده ام.همه تو بوده ای.
کحایی؟که ای؟ای آشنای ناشناس ای خویشاوند بیگانه ای همیشه با من
بی تو بودن سخت است. غربت طاقت فرسا...
+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:34 قبل از ظهر توسط نیما | اگر اميد و بهانه اي دارم براي زنده ماندن قسم به نامت كه تويي آن بهانه من خواهم تو را مهمان كنم در گوشه اي از قلب خود آيا قبولش ميكني اين خانه ويرانه را ؟؟؟
+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط نیما | | |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||